
سلام
خوبین؟ یه .. نه دوتا خبر مهم.
اولیش اینکه زدم یه پستی که زده بودم رو دیلیت کردم و اصلا نگاه نکردم ببینم نظری دارم یا نه! از دوست یا دوستانی که احیانا نظر داده بودن معذرت می خوام. بهرحال مجبور شدم دوباره بنویسمش. چون مربوط به بخش مهمی از زندگیمه!
دومیش هم اینکه این ترمم نشد دفاع کنم ایهاالنااااااس!
اصلا کی گفته دانشجوی فوق لیسانس باید ۴-۵ ترمه دفاع کنه؟ پس ماجرای جهد و درس وتلاش علمی و ... چی میشه؟! اصلا بزنیم بیرون ازین دانشگاه که چی؟ نه کاری داریم که چشم براهمون باشه از خیر سر...
ولش کن. بخدا سرسام گرفتم ازین مباحث سیاسی
میخوام بزنم به بیخیالی. نبینم و نشنوم. مثل همه شم. یه مرده. اصلا اگه بزنم بیرون ازینجا سرمو میتونم به چی گرم کنم که نبینم؟ اگه دغدغه ی درس نباشه... دغدغه های دیگه میاد سراغم...
ای بابا من که عددی نیستم. اون بالاییا خودشون بهتر صلاح ما رو می دونن مگه نه؟ مگه دلشون کم میسوزه واسه اوضاع من و تو؟ امیدمون اول به خداست و بعد اون بالاییها!!!... به من چه که فکر کنم کی راست میگه؟ بمن چه که بفهمم حقیقت چه رنگی داره؟ به من چه اصلا؟
دیگه بریدم. از همه چی بدم میاد. از خودم بیش از همه. میخوام اگه کسی بهم بگه چه دختر خوبی توی صورتش تف بندازم. می خوام بخزم کنج اتاقم و مشغول این بازیچه ی درس شم. مثل اسباب بازیای دوره بچگی
اما دریغ که بچگیامم از عروسکام متنفر بودم ...
راستی یاهو میل واسه شمام امروز "کن نات دیسپلی"ه؟!
خدا عاقبت هممون رو بخیر کنه...
التماس دعا.

****
سلام اى ذره اى پيش تو خورشيد
سلام اى كوثر و ياسين و توحيد
سلام اى مظهر تطهير و پاكى
سلام اى گوهر دنياى خاكى
سلام اى زهره رخشنده زهرا
سلام اى شمع افروزنده زهرا
سلام اى آيه قرآن ثنايت
تمام آفرينش خاك پايت
****


ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردند
تنورش بیت مستانه سراید
میا بی دف به گور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید... "مولوی"

ایران سرزمینی است پهناور، دارای اقوام مختلف با آداب و رسوم و فرهنگ مخصوص به خود که هر کدام در پهنه جغرافیایی و فرهنگی خود در حال زیستند: کردها، گیلک ها، ترک ها، لرها و ... که تمامی این فرهنگ ها در زیر لوای یک فرهنگ بزرگتر به نام ایران به طور مسالمت آمیز در حال زیستند و فرهنگ ایرانی همچون نخ تسبیحی دانه های مختلف این فرهنگ ها را به هم متصل ساخته است که این اتحاد و همبستگی قرن هاست در جوار هم و بدون مشکلی ادامه داشته و دارد. حال چه چیز باعث این اتحاد و همبستگی شده است از عوامل مختلفی که وجود دارد، دو عامل اساسی و مهم را می توان برای آن برشمرد:
١- عرق ملی: در طول تاریخ هیچگاه اقوام در ایران با یکدیگر نزاع نداشته و با هم به جنگ نپرداختند، بلکه همیشه در مناسبت های ملی و جشن ها، با هم همدل بودند و در جنگ ها و تهدید های خارجی علیه کشور، یکدل و همبسته به مقابله به مثل پرداختند.
٢- دین یا مذهب: دومین عامل همبستگی ما ایرانیان مذهب و یکتاپرستی است که در بین تمام اقوام ایرانی به طور مشترک وجود داشت (و البته هنوز هم وجود دارد). چه قبل و چه در طول تاریخ مدون ایران هیچ ایرانی را غیر از خداپرستی نمی توان سراغ گرفت.تاریخ به یاد ندارد که ایرانی حتی در برحه ای کوتاه از زمان، بت پرست، ستاره پرست،... بوده باشد.
اسلام برای شعور انسانی ارزش و مقامی والا قائل است.تا هنگامیکه ابتذال به تدریج وارد موسیقی شد و این هنر را از شان آسمانی اش به زیر کشاند و زمینی و شهوانی گشت. بی شک این نوع موسیقی در خور شان انسان مذهبی نبود. دین و اسلام آن موسیقی را ارج می نهد که آدمی را گام به گام و پرده در پرده نردبان معراج باشد. دف بخاطر ساختارش سازی شد برای اوج؛ نردبان ترقی اصوات تا عرش کبریایی، تا خدا.
غیرت کرد، دف و دین را انگار دو بال پرواز می داند با عشق. و خانقاه و مسجد جایگاه مقدسی که بی وضو ورود در آن جایز نیست.
دف از چنگ و ناهید و بربط نواز به قانون شرعش گرفتند باز
عرفا و دراویش در خانقاه به عبادت مشغولند با نماز و سماع ، با ذکر گفتن و نذر دادن، شعر گفتن و دف زدن و یا همه این موارد در جمع.
حضور در خانقاه با یک لباس، با یک گویش و ظاهرخاص و دف وسیله ای می شود برای عبادت و وسیله ای می شود برای ارتباط برقرار کردن بین سالک و سلوک، عابد و معبود. دف در آنجا وسیله عروج روح از این جسم خاکی است که این کار جز با اعتقاد و ایمان قلبی میسر نیست. می توان برای اثبات این کلام ازعرفای بزرگ و کسانی که در مسائل عرفان و ذن و خروج روح از جسم فعالیت می کنند پرسید. به راستی که دف در خانقاه –و بطور کل در فرهنگ ایرانی–جایگاهی بس مهم و والایی داشته و دارد.
اما خروج دف از خانقاه را به استاد «محمدرضا لطفی» نسبت می دهند که در بین سال های ٦٠–٥٠ انجام گرفت و اولین کسی که دف را در موسیقی سنتی ایرانی وارد ساخته و نواخت استاد «بیژن کامکار» بود که ایشان را به عنوان پدر نوین دف نوازی می شناسند و همچنین ایشان برای اولین بار برای دف « نت »نوشتند.
و حال ساز دف را یکی از ارکان اصلی حفظ ریتم و نشاط ریتمی و حماسی قطعات موسیقی ایرانی می دانند. به قول معروف،هر جا که ساز کم می آورند به دف پناه می برند.
ساز دف را می توان از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار داد. چه در رابطه با ساختار و اجرای آن و چه از بعد حضور دف درخانقاه، موسیقی فولکلور،موسیقی سنتی و موسیقی ارکستر ملی. که در همه این موارد سلسله ای دراز باید.
**************************************************************
|
در بين مزامير داود (ع) در مزمور 149 (و بسياري ديگر) در آيه (بند) 3 چنين آمده است: نام او را با رقص تسبيح بخوانند، با بربط و عود او را بسرايند
همانند اين رقص تسبيح يا «رقص» در نزد صوفيان رقصي پديد آمده است و صوفيان مبادرت به چنين رقصي كه اصطلاحاً آنرا رقص سماع گويند، مينمايند و اين سماع يكي از برنامههاي عملي مسلك تصوف است. حالت وجد و سماع در صوفيان (كه بعضاً افرادي با روحي لطيف هستند) غالباً با شعر و موسيقي و يا سخنان دلكش پير آغاز ميگردد و در هنگام سماع و در حلقه ذكر اين دف است كه با نواي خود سالك را تا مرحلهاي از بيخودي پيش ميبرد و از آنجاست كه سالك با هماهنگ كردن ريتم ذكر با نواي دف خواسته يا ناخواسته به هماهنگي با كل جمع سماع كننده ميرسد و اينجاست كه دف مسبب رفتن به سماع و ايجاد خلسه و خلجان و نهايتاً وصال به حق ميگردد و به همين دليل است كه هر گاه دفي در هنگام نوختن پاره ميشود صوفيان بر دف لفظ شهيد را اطلاق مينمايند. در ارتباط با اهميت سماع مولوي چنين ميگويد: چون مشاهده كرديم كه به هيچ نوع به طريق حق مايل نبودند و از اسرار الهي محروم ميماندند به طريق الطافت سماع و شعر موزون كه طباع مردم را موافق افتاده است، آن معاني را در خورد ايشان داديم. متأسفانه ما تاريخ دقيقي از ورود دف به جمعهاي صوفيانه و كاربرد آن در مسأله سماع نداريم اما ميدانيم كه در قرن سوم هجري هنگامي كه ذوالنون مصري (فوت 245 هـ) از زندان متوكل آزاد شد صوفيان در مسجد جامع بغداد به دور او گرد آمدند و دربارهي سماع از وي اجازه گرفتند، و قوال شعري خواند و ذوالنون هم ابراز شادي كرد. قوالان عرب اصولاً از دف براي نگاه داشتن ضربههاي تقطيع در وزن شعر استفاده ميكردند. بنابراين شايد بتوان گفت ابتدا دف بدين وسيله به محفلهاي صوفيانه وارد گرديده و بعدها در مسأله سماع بطور جدي مورد استفاده قرار گرفته است، و آنچنان مورد استقبال و توجه صوفيان قرار گرفت كه مولوي در اين ارتباط چنين ميگويد: مست شدند عارفان، مطرب معرفت بيا زود بگو رباعيي، پيش درآ، بگير دف و براي آن منزلت و شخصيتي خاص قايل گرديدند و به آن القاب و صفات متعدد نسبت دادند كه در زير به چند نمونهي كوتاه آن ميپردازيم: نظامي گنجوي ـ تشبيه دف به ساغر و مي و گلابدان: يكي بر جاي ساغر دف گرفته يكي گلابدان بر كف گرفته حافظ ـ حكايت كنندهي اسرار عشق: حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست مولوي ـ و يا و بسياري ديگر از اين قبيل. سماع در محافل صوفيانه در زمان مولانا به اوج خود رسيده بود و در حدود اين قرن سماع به شكل بسيار گسترده در بين صوفيان رايج بود در اين باب هجويري چنين نوشته است: من ديدم از عوام، گروهي ميپنداشتند كه مذهب تصوف جز اين (جز سماع) نيست. حضور دف در مجالس سماع اهميت دف جداي از آنكه از نظر موسيقيايي در مد نظر باشد، در جايگاه عرفان و تصوف و سوق سالك به حالت جذبه، داراي مقام و ارجي به سزاست. دقيقاُ نميدانيم كه از چه زمان و توسط چه كسي دف به خانقاه برده شد، اما ميتوان دانست كه تأثير دهي خاص آن، برايش پايگاهي مقدس بهوجود آورده، در دف سه حال و مقام خاص براي سالك نهفته است كه در هيچ يك از آلات موسيقي نيست: اول) حفظ و ايجاد كيفيت پرده براي صوفي. |
می خوام توی توالت فین کنم. محکم فین کنم تا تموم محتویات مخم خالی شه. سرم سنگینه.
کاش اینطوری راحت شم.
اونوقت کلم عین یه بادکنک میمونه که اول پر بادش کنن بعد بادشو خالی کنن!
بعد ازون چون واسه پیدا کردن افکار و خاطرات سابقم مجبورم کثافت رو بجون بخرم اصلا قیدشونو می زنم!
یه فین گنده می خوام و یه کلهء چروک مثل بادکنک خالی و دیگه فقط هیچ...
دم سال نوئی چقد همه عوض شدن!
شاید توی همین کتابا بود که اول بار با سانتور از نمادهای آذرماه آشنا شدم. موجودی افسانه ای نیمی انسان و نیمی اسب. تلفیق قدرت اسب و تفکر انسانی که در جدال دائمه با جسم و ذهن. و البته مردم گریز و خاص! در مورد سانتورها خیلی خوندم. شاید محبوب ترین شخصیت افسانه ایه برام.
سانتورها قدرت تیراندازی معرکه ای دارند و خیلی وقتا با یه جعبه تیر و کمان تصویر می شن. لااقل می دونم تو این خاصیت هیچ شباهتی به اونا ندارم. چه خوب یادمه که بچگیا جواب شیطنتهای گاه بگاه برادرم در پرتاب هر شیئ دورونزدیک بسمتم چجوری داده میشد! هیچوقت اون برق شادیو توی چشماش و خنده های بلندشو از یاد نمی برم وقتی اون شرق اتاق نشسته بود مثلا و تیر من از غرب اتاق سردرمیاورد!
درسته هیچوقت تیریو درست یه هدف نزدم. شاید هنوز فکر میکنم یه بچه سانتور کوچیکم و بنابراین حق دارم همش اینور و اونور یورتمه برم! حتی یبارم سعی نمی کنم موقعیت خودم و محیطو درست بسنجم تا لااقل تیرهامو حروم نکنم. تصور بلوغ وحشتناکه برام. بلوغ بوی قانون میده و من همیشه تو چیزایی که نتونستم درکشون کنم و تجربشون، قانون شکن بودم. این درحالیه که شیفته ی تجربه های نوام و این دوگانگی همیشه گیجم می کنه.
دومین رویای قشنگم رها شدن تو دست باده. درست مثل یه برگ پاییزی. یه برگ رنگی با همون بیصدایی و سبکی (البته تا وقتی کسی هوس نکنه پا رو دمم بذاره که بدجوری صدام در میاد!). می خوام با باد همراه شم و اونقدر باسرعت که هیچ تصویریو جلو روم نبینم. هی! برو.... !!!
یاد اخوان افتادم و چمیدن جاودان پادشاه فصل ها بر اسب یال افشان زردش.
همیشه عاشق پاییز بودم. از مهرماه عید میگیرم! سال نوی من آغاز پاییز عزیزه. خیال خیزیدن زیر لحاف نمور مه... آغوش پاک رگبار، برگهای هزار رنگ درختای جنگل النگدره! اون رنگای آتیشی، حتی سرخ سرخ سرخ! لگد کردن انبوه برگهای خشک چنار کنار پیاده روی تو راه مدرسه، هوای خاکستری و سکوت قارقاری کلاغها! و ... پرواز با بااااااااااد به هر کجا که خواست! پاییز... فصل رسوایی مدعیان دروغین و شناخت چترشکن های راستین...
امسال اما فرق میکنه. سالروز میلادم مصادف شده با روز بزرگی. روز بلوغ و کمال دین! تصمیم گرفتم این رو به فال! نیک، و شاید یه شگون بگیرم. گویا باید به فال اعتقاد پیدا کنم. باید قدر این غدیر رو دونست. من هم باید بلوغ رو بچشم. هر چقدر هم وحشتناک باشه و غریب. باید روبرو شم.
دعا کنین برای یه جوجه سانتور...! نباید اینبار تیرش خطا بره...
خونهء باهار
کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه، خونهء باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زبالهء سپور شده
مسافر امیدمون، رفته ازینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه، خونهء باهار کدوم وره؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقّه رو، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطّو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو خونهء باهار کدوم وره؟
"عمران صلاحی"
_____________________________________
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست.
همین...
حضور گم شدهء صدهزار آدم گم
حضور وحشی ِ رنگ
طنین نعره مسلول و خندهء مسموم
طنین دغدغه، جنگ
یکی به عربده گفت:
درود بر آبی!
به هرکجا که روی، رنگ ِ آسمان آبی ست
به طعنه
گفت کسی با غرور و بیتابی:
ولی نبود آبی
میان هیچ رگی، خون ِ هیچکس هرگز
درود بر قرمز!
فضای ساده و سبز زمین ِ آزادی
در انفجار صدای ترقه ها، در دود
90 دقیقه کدورت
90 دقیقه کبود
...
در آستانهء در
غریب و مزده طفلی کنار وزنهء پیر
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پیرمردی گنگ
تکیده
تشنه
به دنبال لقمه ای روزی
کدام استقلال؟!
کدام پیروزی؟!
"مرتضی امیری"
گاه شیخ می فرمود:
" امام حسین (ع) مشتری زیاد دارد، ممکن است امام های دیگر هم همین طور باشند، ولی خدا مشتری ندارد!
من دلم برای خدا می سوزد که مشتری هایش کم است. کمتر کسی می آید بگوید که من خدا را می خواهم و می خواهم با او آشنا شوم.
در حالیکه تو به خداوند محتاجی، خداوند عاشق توست." *
در حدیث قدسی آمده است:
"یَا ابُنَ آدَمَ! اِنّی احِبّکَ فَانتَ اَیضاً اَحبِبني." 1
"عبدی! اَنا و حَقّی لکَ مُحِبٌ، فَبحقّی عَلیکَ کُن لی مُحِباً:
بنده ی من سوگند به حق خودم دوستدار تو هستم، پس سوگند به حق من بر تو، مرا دوست بدار."2
( برگرفته شده از کتاب کیمیای محبت. یادنامه ی مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) )
--------------------------------------------------------------
* یاد خاطره ای از یکی از بستگان افتادم که در سفر حج کنار خانه خدا از خانمی یاد می کرد که با دیدن کعبه چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که مرتب "یا امام حسین" می گفت. قصدم زیر سوال بردن مقام شامخ معصوم (ع) نیست. اما این خانم گویا آشنای نزدیک تر رو نمیدید!
1. المواعظ العددیة. 419
2. ارشاد القلوب. 171
حلول ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان تهنیت باد...
باشد که سفره ای از نور و ایمان ماحصل این گشت و گذار یک ماهه گردد.
از تمام عزیزان التماس دعا دارم. ![]()
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
آره؟!

استثنائاً اینبار یه کاریکاتور گذاشتم و نیازی به نقاشی من توی این پست نمی باشد!
نمی دونم چی شد که چند روز پیش یهو یاد گذشته ها افتادم. روزای خوب توی دانشکده کشاورزی. 4 سال دوست داشتنی و موثر بخصوص برای آدمی مثل من. 4سالی که بزرگترین تجربه های زندگیم رو توش بدست آوردم.
هنوزم خیلیا که از قبل منو می شناختن بهم می کن که بعد اون دوره آدم دیگه ای شدم.
خاطرات خوب و بد اون سال ها، دوستیها، گریه ها و خنده ها، مسافرتها و شب بیداریهای امتحان، حتی دعواها و مشکلات خوابگاه ممکن نیست از یادم بره... البته تا جای که دست بی رحم – وگاهی رحیم - فراموشی اجازه بده و اونا رو بین دردسرهای روزمرگیهای این دنیا مخفی نکنه.
شاید با یاد همون روزها بود که بعد 2سال رفتم سراغ نقاشی هام. چیزهایی که تو اون مدت گاهی برای کانون فرهنگی و یا مجلات دانشکده می کشیدم... بعد اون 4سال و بدنبالش ورود به این رشته ی...! نگاهی که نتونستم بندازم بهشون هیچ، چیز جدیدی هم نکشیدم.
بیشتر این نقاشیا یاداور خاطره ایه و احساسی که اون زمان داشتم. کسی که احساسش رو فقط با نقاشی نشون میده، اگه اتفاقی بیفته که نتونه چیزی بکشه...
از بچگی عاشق نقاشی بودم و تنها سرگرمی هام خط خطی بود و بازی با جک و جونورهای حیاط مادرجون خدابیامرز! ... اما مادرم ترجیح داد پی دومین علاقه م رو بگیرم. هنوز مطمئن نیستم اشتباه نکرده باشه!
اوایل که وبلاگمو ساختم یکی از دوستان خوبم پیشنهاد داده بود که اون نقاشی ها رو بذارم توش. کاری که تا به امروز فرصت انجامش رو نداشتم. می خوام ازین به بعد ته هر پستی ، یکی ازونا رو هم بذارم. ولزوماً قرار نیست به موضوع متن مرتبط باشه.
و این اولیشونه:
![]()
تمام شد
بالاخره موفق شدم... هیچ فکرشو نمی کردم به این آسونی باشه.
هیچ دردی نداشت. البته شاید دلیلش مسکن هایی بود که اینروزا مصرف کردم و احتمالا از فردا به مسکن قوی تری نیاز پیدا میکنم! اما چه کاریه! تا کی؟ بالاخره که باید روبرو شم.
آره! مثل یک دندون کرمو که زیرش پر چرک باشه یک ثانیه هم طول نکشید! پشت سرش گرما و طعم شوری پیچید توی دهنم... اول گمون کردم اشکمه یا لااقل خون... جلو آینه که رفتم دیدم مایع چرکی زرد رنگ و غلیظیه که از گوشه لبم جاری میشد...
دوباره که برگشتم به اون قطعات گندیده نگاه انداختم می خواستم بالا بیارم...
راستی حالا دارم می فهمم که آرزوی پرواز دوباره یه بهانه بوده. تو ناخوداگاه خودم فقط می خواستم چند روزی تنها باشم... بی بال و بی لب.
مدتها غرور اون چنگالها و منقار و شهوت پرواز همراهم بوده و از سرخوشی پرواز حتی فرصت نشد آرزویی داشته باشم.
اما الان بهترین فرصته. باید بچپم تو لونه م... و خودم باشم ... .
منی که همه عمر از هرنوع تغییری بحد مرگ نفرت داشتم و وحشت. واسه همینه که حدس میزنم جای خالی منقار و چنگال هام عذابم بده وقتی دست می کشم روش...
راستی چرا فکر کردم اون وصله ها چنگال هامن و خودم عقاب؟! فوق فوقش یه گنجشک شاید باشم و یا یه سار. داره یادم میاد که با اون منقار ضعیف حتی یه فندق کوچیک رو هم نمی تونستم خرد کنم چه برسه به...!
فرداست که اثر مسکن از بین بره... باید آماده شم. هر اتفاقی ممکنه بیفته.
ذهنم آبستن حادثه ای بزرگه و احتمالاً بعدش قلبم بابت این طفل ننگین بازخواستم می کنه.
اما من عجیب پر غرورم امشب.
باید روزه ی سکوت بگیرم. و به این امید باشم که قلبم منظور اشاره هام رو درک کنه...
مریم من! امشب را آسوده بخواب... فردا روز مهمیه.
و زندگی هنوز می گوید "باید زیست... باید زیست... باید زیست"
می گن میون پرنده ها عقاب بیش از همه و تا 70 سال عمر میکنه.
اما برای اینکه بتونه به این سن برسه باید تصمیم بزرگی در زندگیش بگیره. در سن 40 سالگی منقار تیز عقاب کند میشه. همین وضع برای چنگال های اون پیش میاد و قدرت سابق رو برای صید طعمه از دست میده.
شهپرهای بزرگ عقاب بعلت کهولت سن زمخت میشن و به سینه می چسبن و توانایی پرواز رو ازش می گیرند...
اینجا عقاب 2راه داره... یا بمیره یا ...
یا می ره به کوهی که توش آشیونه داره، شروع میکنه با نوک به صخره ها زدن و اونقدر تقلا میکنه تا نوکش کنده شه... عقاب باید صبر کنه تا بعد ازچند هفته نوک جدیدی بجای قبلی رشد کنه. همین وضع برای چنگال ها و شهبال های عقاب هم پیش میاد و دست آخر بعد چند ماه در واقع عقابی جدید متولد میشه که 30 سال بعد می میره...
نه! تا 30 سال دیگه می تونه زنده باشه!
امروز حس کردم می تونم اون عقابو درک کنم. حس کردم باید اراده کنم و اون چیزی رو که مثل یه پوستین، مثل یه بار سنگین، به سنگینی اون چنگال و منقار کهنه ی عجین شده با وجودمه رها کنم، تا بتونم باز هم باشم و پریدن رو بچشم.
زمان سپری شده از گذشت و گذار این فکرها در ذهنم، تا تجسم درد و زجری که سراغم میومد فقط چند لحظه بود و شاید هم کمتر...
نه آسون نبود. ادامه ی بودن و تجربه ی پرواز دوباره ارزشش رو داره؟ باید بازهم فکر کرد.
شهپرهایی که مدتها منو به اوج میبردند و پروازو باهاشون آغاز کردم و امروز غبار عادت و تکرار زمخت و بی حرکتشون کرده، دارن اسباب سقوط و سکونمو فراهم می کنن. نباید خودمو گول بزنم...
اون چنگال و مقار که روزی اسباب فخر و براوردن نیازهام بودند، امروز قدرت چنگ زدن به فرداها وآرزوهام رو ازم میگیرن.
نباید به عادت خو کنم.
چطوره بذارم برای فردا... فردایی که بیشتر از امروز تو وجودم حس نکردن رو حس کنم!
سخته...
درد...
خون...
کی میدونه حتی شاید تجربه ی مجدد سقوط اول!
چه خیالی... فردا... فردا ... فردا...
و 40 سالگی تموم...
Stop!
شاید شنیده باشید که شركت bio genica در استرالیا عروسکهای جانداری را توسط دی ان ای های ترکیبی از حیوان و انسان, و علم بیوتکنولوژی موسوم به (Genpets), بطور انبوه ساخته است كه نمونه آنها در طبیعت وجود نداشته و آنها را در سراسر كره خاكی عرضه خواهد كرد و اكنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است.
دیانای این حیوانات با فنآوری میكرواینجكشن تخم (Zygote Injection Micro ) تهیه شده است. این فنآوری در سال ۱۹۹۷بوجود آمده است و در سال ۲۰۰۳ از آن برای تلفیق دیانآی انسان و خرگوش با موفقیت استفاده شد. در واقع ترکیبی از ژنهای خرگوش شامپانزه و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در بسته بندیهای پلاستیکی مخصوص در فروشگاههای زنجیره ای این شركت عرضه میشود.
این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد. این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونهای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد. قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگتر نمیشود. مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج میشود اما به گونهای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمیكند. (یعنی در مواجهه با درد نمیتونه داد بزنه. چقدر وحشتناک...)
بستهبندیها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ الایدی ( (LED) است كه درجه تازگی حیوان را نشان میدهد و لوله ویژه تغذیه است. چنپتس درون جعبه هم زنده بوده و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند. قسمت بالا سمت راست جعبه، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جنپتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد.
حدود بیست دقیقه بعد از باز شدن جعبه، جنپتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند. این جاندار پس از خروج از بسته بندی و برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس میگیرد.
جنپتس زنده است و نفس می کشد عمر این حیوان خانگی بسته به نوعش یك تا سه سال است و رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد. شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی میكنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت.
جنپتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد، و شما میتوانید بنا به علاقه تان جن پتس باهوش، کم حرف، شیطون، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید. جنپتس در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شدهاست.
اقدام وحشتناک شركت جنپتس احتمالاً مخالفت حامیان حقوق بشر و حیوانات را بدنبال خواهد داشت.
...
راستش من نمی دونم چی باید بگم...
پ.ن: متابولیسم بدن حیوانات حین خواب زمستانی بشدت افت می کنه و ممکنه بعضی از آنها فعالیت های زیستی رو تا چند ماه به حداقل ممکن - مثلا حداقل تعداد تنفس یا عدم تغذیه - کاهش بدهند.
دیروز:
سرعروسی دوستش باباش بهش گفته بود که اون دیگه یه دوست ِ بهتر پیدا کرده.
دلش گرفته بود، اما خب زندگی همینه، کاریشم نمیشه کرد. خوشحال بود که اون خوشحاله.
....
همینطورم شد. اون دوست ِ بهتر دیگه شده بود سدّ ِ بین اون و دوستش... بین اون و خاطرات دو سالشون... بین اون و ...
آدما چه زود فراموش می کنن.
....................................
امروز:
هیچکس نیومد که بهم بگه اون دیگه یه دوست ِ بهتر پیدا کرده، الا چشماش.
اگه غریبه ها توی اون جمع نبودند حتما ً یه دعوای درست درمون بین زبونش و چشماش راه میفتاد!
دلم گرفت. اما خب زندگی همینه، کاریشم نمیشه کرد. خوشحال بودم که اون خوشحاله.
...................................
نمی خوام فردا یکی بهش بگه: اون دیگه یه دوست ِ بهتر پیدا کرده.
من یه دوست ِ بهتر نمی خوام. اما...
اما نکنه زندگی همین باشه، کاریشم نشه کرد...
نکنه اون ناراحت شه...
