تبليغاتX
راچینه های عبور

 

میلاد دختر نبی مکرم اسلام، این مادر محبوب و مهربون و باکمالاتمون و همچنین روز زن رو به تموم مادران و دختران گل تبریک می گم...

خوش باشین

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387;ساعت 20:6; توسط شبرو ; |

قصهء شیرین

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو" ئی

بر نیاید دگر آواز از "من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان .

هرچه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

آه!

                      باز این دل سرگشتهء من

یاد آن قصه ء شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک 

خنده می زد "شیرین"

تیشه می زد فرهاد!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد.

کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد  برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست:

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بْوّدت هر نفسی.

 به وصالی برسی یا نرسی!          

                                               سینه بی عشق مباد!

 

    "مشیری"

 

 

 

 

                           

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387;ساعت 17:36; توسط شبرو ; |

بگو کیست که شمارا از تاریکی ها و سختی های بیابان و دریا نجات می دهد که او را به تضرّع و از باطن می خوانید، که اگر ما از این مهلکه نجات یابیم شکرگزار او هستیم. بگو خداست که شما را از سختی ها نجات می دهد و از اندوه می رهاند. باز هم به او شرک می آورید.

(انعام-۶۳)

آری بگو پیغمبرم... بگو...بگو...

کم کم دارم یقین می کنم که دلیل خدا از نهادن آن بار امانت بر دوش انسان، و نه آسمان و زمین، همین توانایی نسیانش بوده...شاید هم من انسان نیستم... وگرنه لااقل کمی باید سنگینی این امانت را بر پشتم حس می کردم...

دیوانه وار بر پشتم دست می کشم... کجاست؟ کجاست...کجای این راه ترسناک، کجای آن هول عظیم... پی کدام هوس مرگبار بر زمینش ( ویا باز پس به آسمانش) افکندم و پا به فرار... فرار از خودم.. از خودش...از...

آه نه! من انسان نیستم... من کجام... خدای من! باز هم گم شده ام... آغوشت کجاست...

بگو  من کیستم...؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387;ساعت 10:0; توسط شبرو ; |

 

 

 

 

 شازده کوچولو ...

 ...

تازه نگاه کن آنجا گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو  می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریارکوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد : دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم و دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم.

روباه گفت: آدم فقط می تواند از چیزهایی که اهلی می کند سردرآرد. آدم ها برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: خب راهش چیست؟

...

 

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت: همین طور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

                    روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم ...

 

 

 

 

*******************************************

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387;ساعت 19:49; توسط شبرو ; |

 

به نام یزدان پاک

آری هم از اینجاست فاجعه که آغاز می شود،
به خویش اندر شدن و سرگردانی در قلمرو ظلمت و نیک بختی
دردا  دردا دردا
که این نیز خود سرگردانی دیگری ست در قلمروی دیگر
میان دو قطب حمق و وقاحت


"شاملو"

 


 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387;ساعت 12:22; توسط شبرو ; |

...

از اینجا

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387;ساعت 21:27; توسط شبرو ; |

 

چند روز قبل فیلم مستندی از شبکه چهار پخش شد با عنوان "کودکان گم شده".

موضوع در مورد صدها بچه ی کم سن و سال آفریقایی بود که توسط شورشیان ربوده می شدند و در مناطق جنگلی سال ها تحت تعلیمات اونها مرتکب انواع قتل و جنایت می شدند. کوچکترین نافرمانی از سوی بچه ها و حتی خیال فرار، مرگ خود یا دوستانشان را بدست خودشان بدنبال داشت.

والدین این بچه ها اغلب توسط شورشیان کشته شده بودند و این بچه های معصوم تنها چیزی که یاد می گرفتند دست زدن بهر کاری جهت بقا بود...

اندک بچه هایی که موفق به فرار می شدند اگر از تعقیب شورشیان جان سالم بدر می بردند، یا با حمله مجدد شورشیان به گروه برگردانده نمی شدند و به روستاها برمی گشتند، خانواده حاضر به پذیرش اونها نبود "روح خبیث به جسم شما نفوذ کرده و باید مراسم تطهیر برایتان انجام شود". اغلب توسط افراد خانواده یا همسایگان مورد اهانت و استهزا قرار می گرفتند.

از طرفی هیچیک ازاین بچه ها به آسانی قادر نبود با شرایط جدید زندگی کنار بیاید.

********

فیلم تکان دهدنده ای بود! اما نمی شه گفت چیز تازه ای بود... بسیاری از کودکان معصوم در همین دنیای به اصطلاح مدرن امروزی دائماً متحمل شکنجه و آزار، جنگ، فقر و گرسنگی، تربیت اشتباه و هزاران بلای دیگر هستند و تنها کاری که برای آنها می کنیم باز هم نچ نچی ست و بعد از مدتی: کی بفکر بچه های خود ماست؟

بله این منم! اشرف مخلوقاتی که ادعا دارم تمام آدمیان از روحی واحدند و در بوق و کرنا می کنم که: برادر درد تو درد منست...!

خسته و دل شکسته پناه می برم به خدا... که نه! فریاد زدم بر سر خدا ( وشاید بیش از خدا بر سر خودم) که کو عدالتت - افسانه ای همچون کیمیا قلبمان را به تپش وا می داشت - که عاشقمان کرد...؟ و کو مرد عدالتت که وعده اش کردی...؟ کو بقیه ا... ات که "خَیرٌ لَکُم اِن کُنتُم مُومِنین"؟ مگر بس نیست تمسخر شیعیان... و آیا هنوز کوتاهست دستان برافراشته ی" اللّهمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج" گویان؟

و با اشک های بی اختیار چشمانم پای شکایت نامه ام را امضا زدم...

فردا:

کتابی از پائولو کوئلیو بدستم رسید: دومین مکتوب! اولین حکایت این کتاب:

نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده یونانی) نقل می کند که در دوران کودکی یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده کی سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام - چون خروج پروانه طول می کشد - تصمیم می گیرد این فرایند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد، می میرد.

کازانتزاکیس می گوید: " بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه ی کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیره ی حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است..."

پس به امید روزی که خورشید حکمتت پیله های انتظار جهانیان رابشکافد ...

در اینجا جا دارد از عزیزی قدرداتی کنم که در بحرانی ترین شرایط غافلگیرم می کند و زمانی که شک چهار ستون ایمانم را می لرزاند آرامشی بهاری برای قلبم به ارمغان می آورد:

*خدای مهربانم* که ایمان دارم کم لطف ترین، ناشکرترین و ناچیزترین بنده ی اویم... و می دانم در دادگاه عدالتش اگر نه بخاطر نعمات و زیباییهایی که تمام عمر به من ارزانی داشته، که بخاطر لحظات شکوهمندی که در اوج غم و ناامیدیها، شوری همراه با یقین مهمان روحم می کند، باید پاسخگو باشم.

روزی که زیر بار خجالت خرد خواهم شد...

نازنینم!خدای خوبم! ممنون بخاطر همه چیز. و العفو... باز هم بخاطر همه چیز...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386;ساعت 21:23; توسط شبرو ; |

 

 

 

------<<<)))***الهی!***(((>>>-----

 

همه از تو ترسند و من از خود! از تو همه نیکی دیده ام و از خویش همه بد!

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

الهی!

بنده را از سه آفت نگاهدار:

از وساوس شیطانی،

و از هوای نفسانی،

 و از غرور ِ نادانی.

الهی!

تو به رحمت خویشی و ما بر حاجت خویشیم!

تو توانگری و ما درویشیم!

الهی!

به بهشت و حور چه نازم؟

مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم!

الهی!

به حرمت آن نام که تو خوانی،

و به حرمت آن صفت که تو چنانی! دریاب که می توانی!

 

*************

الهی!

 

حاضری، چه جویم؟

ناظری، چه گویم؟

...

 

خواجه عبدا... انصاری

 

 

 

یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386;ساعت 15:17; توسط شبرو ; |

سلام به همه دوستاي خوبم....

 

 

 

 

من برگشتم. امتحانام تموم شد. اما خب، من هنوزم تو همون حال و هموام. واسه همين گفتم شايد بد نباشه يكم از رشته م بگم. رشته اي كه بر عكس رشته  كارشناسيم (دامپروري) هيچ دوسش ندارم...

ژنتيك و اصلاح دام!

اين يكي از 5 تا رشته ست كه دانشجوهاي دامپروري ميتونن انتخاب كنن(علاوه بر فيزيولوژي، تغذيه، ‌مديريت و طيور). ژنتيك دام 2 شاخه ست. يكي مولكولي و اون يكي كمّي.

هدف اولي بررسي ساختار ژني و دستكاري {دي ان اي} به منظور افزايش توليد، يا توليد در جهت خواست ماست( مثلا ايجاد گاوي با توليد درصد چربي شير دلخواه ما!)

ژنتيك كمّي خيلي متفاوته. براي شروع اينطور ميگم، مي دونيم يك گاو مثلا با ارزش پايين ژنتيكي حتي در بهترين شرايط محيطي(رفاه كامل تغذيه اي و مديريتي و ...) بهرحال بيشتر از اون حدّي كه ژنهاش كُد مي كنند نمي تونه محصولي داشته باشه، از طرفي يك گاو با ارزش هم در يك محيط نا مساعد نمي تونه توان ژنتيكي خودشو عرضه كنه. پس محيط و ژنتيك هر دو در توليد تاثير دارند.

حالا ما از كجا بفهميم گاوي با توليد معين از لحاظ ژنتيكي چه ارزشي داره كه اونو در صورت لزوم بعنوان والدين نسل بعد و بالابردن سطح گله انتخاب كنيم؟

با برنامه هاي انتخاب طي چندين نسل افراد برتر گله انتخاب مي شن و با آميزش بهترين ها قابليت گله نسل به نسل افزايش پيدا مي كنه.

كمّي كارها با استفاده از ركورد توليدات خود گاو و خويشاوندان (شامل نتاج، والدين، و فاميل دور و نزديك) و قرار دادن اين اطلاعات و از طرفي اثر عوامل موثر بر توليد در يك مدل آماري براي عوامل محيطي تصحيح انجام مي دهند. و ارزش ارثي واقعي را با در نظر گرفتن اثر محيط بطور همزمان تخمين مي زنند.

براي اينكار به دانش بالاي آشنايي با نرم افزارها، و علم آمار و رياضي نياز هست.

خب اين خلاصه ي كوچولويي بود ازاين رشته.

 نمي دونم توضيحاتم خوب بود يا نه.

بهرحال امتحان ارشد نزديكه. واسه همگي آرزوي موفقيت مي كنم. سوالي بود در خدمتم...

اگه عمري باشه بر ميگردم.. زود ِ زود!

يا حق

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386;ساعت 22:53; توسط شبرو ; |

.....

 

 

همین دیگه!

اومدم بگم امتحانا نزدیکه

تورو خدا دعا کنین.. خیلی کلافه م! اعصابم داغونه..... داغوووووووووووووون

دعا فراموش نشه! ۴ تا بیشتر امتحان ندارم. اگه بیفتم خیلی بد میشه!

.

.

.

.

 

 تااااااااااااااااااااااااااااااا بعد از امتحانا!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386;ساعت 10:11; توسط شبرو ; |