چند روز قبل فیلم مستندی از شبکه چهار پخش شد با عنوان "کودکان گم شده".
موضوع در مورد صدها بچه ی کم سن و سال آفریقایی بود که توسط شورشیان ربوده می شدند و در مناطق جنگلی سال ها تحت تعلیمات اونها مرتکب انواع قتل و جنایت می شدند. کوچکترین نافرمانی از سوی بچه ها و حتی خیال فرار، مرگ خود یا دوستانشان را بدست خودشان بدنبال داشت.
والدین این بچه ها اغلب توسط شورشیان کشته شده بودند و این بچه های معصوم تنها چیزی که یاد می گرفتند دست زدن بهر کاری جهت بقا بود...

اندک بچه هایی که موفق به فرار می شدند اگر از تعقیب شورشیان جان سالم بدر می بردند، یا با حمله مجدد شورشیان به گروه برگردانده نمی شدند و به روستاها برمی گشتند، خانواده حاضر به پذیرش اونها نبود "روح خبیث به جسم شما نفوذ کرده و باید مراسم تطهیر برایتان انجام شود". اغلب توسط افراد خانواده یا همسایگان مورد اهانت و استهزا قرار می گرفتند.
از طرفی هیچیک ازاین بچه ها به آسانی قادر نبود با شرایط جدید زندگی کنار بیاید.
********
فیلم تکان دهدنده ای بود! اما نمی شه گفت چیز تازه ای بود... بسیاری از کودکان معصوم در همین دنیای به اصطلاح مدرن امروزی دائماً متحمل شکنجه و آزار، جنگ، فقر و گرسنگی، تربیت اشتباه و هزاران بلای دیگر هستند و تنها کاری که برای آنها می کنیم باز هم نچ نچی ست و بعد از مدتی: کی بفکر بچه های خود ماست؟بله این منم! اشرف مخلوقاتی که ادعا دارم تمام آدمیان از روحی واحدند و در بوق و کرنا می کنم که: برادر درد تو درد منست...!
خسته و دل شکسته پناه می برم به خدا... که نه! فریاد زدم بر سر خدا ( وشاید بیش از خدا بر سر خودم) که کو عدالتت - افسانه ای همچون کیمیا قلبمان را به تپش وا می داشت - که عاشقمان کرد...؟ و کو مرد عدالتت که وعده اش کردی...؟ کو بقیه ا... ات که "
خَیرٌ لَکُم اِن کُنتُم مُومِنین"؟ مگر بس نیست تمسخر شیعیان... و آیا هنوز کوتاهست دستان برافراشته ی" اللّهمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج" گویان؟و با اشک های بی اختیار چشمانم پای شکایت نامه ام را امضا زدم...
فردا:
کتابی از پائولو کوئلیو بدستم رسید: دومین مکتوب! اولین حکایت این کتاب:
نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده یونانی) نقل می کند که در دوران کودکی یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده کی سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام - چون خروج پروانه طول می کشد - تصمیم می گیرد این فرایند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد، می میرد.کازانتزاکیس می گوید: " بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه ی کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیره ی حقیقی وجود دارد:
فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است..."پس به امید روزی که خورشید حکمتت پیله های انتظار جهانیان رابشکافد ...
در اینجا جا دارد از عزیزی قدرداتی کنم که در بحرانی ترین شرایط غافلگیرم می کند و زمانی که شک چهار ستون ایمانم را می لرزاند آرامشی بهاری برای قلبم به ارمغان می آورد:
*خدای مهربانم* که ایمان دارم کم لطف ترین، ناشکرترین و ناچیزترین بنده ی اویم... و می دانم در دادگاه عدالتش اگر نه بخاطر نعمات و زیباییهایی که تمام عمر به من ارزانی داشته، که بخاطر لحظات شکوهمندی که در اوج غم و ناامیدیها، شوری همراه با یقین مهمان روحم می کند، باید پاسخگو باشم.
روزی که زیر بار خجالت خرد خواهم شد...
نازنینم!خدای خوبم! ممنون بخاطر همه چیز. و العفو... باز هم بخاطر همه چیز...